
سلام به همه دوستان من مسیــح هستم به وبلاگ من خوش آمدید
امیدوارم که ازش لذت ببرید برای بهتر شدن وبلاگ
لطفا نظر بدهید با تشکر
ازامروز قصد دارم که مطالب این وبلاگ رو به گونه ای دیگر بنگارم
قصد دارم بخشی از حرف های که درونم رو به خاکستر تبدیل میکند بنویسم
پس اگز چیزی از سخنانم رو متوجه نشدی مرا دیوانه قلمداد کن!
زیرا که از آدم دیوانه انتظار زیادی نمیره!
دیوانه ام! 
بعد مدت ها اومدم موندم از چی بنویسم باورت میشه
فرد چون من، منی از تاریکی های مبهم ، برای دیدن این دوره از زمان متولد شد
فردی که هرگز روح نداشت ،زمان به سرعت مرا به این دوران سوق داد و تاریکی ها شد زخم شب هر شب من
و سخت است دیدن نقطه روشن و مبهم در این تاریکی محض
کرم ها وقتی متولد میشوند میداند کرم هستن و میداند تنها بخشی از آنها شانس تولدی دوباره را دارن
وخیلی از آن ها کرم باقی خواهد ماند و به زندگی پوچ خود ادامه میدهن
و پوچی رو میشه در وجود من دید با این تفاوت که من هر سال شانس تولد دوباره را دارم
ولی پای در قفل و زنجیر مگه میشود به پروانه شدن رسید
مشق شبم را خط میزنم و به دو واژه میرسم
زندگی ، پوچی
با این واژه ها چه کنم ای معلم زندگی؟؟
من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم
دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم
قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم
عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم
کودکان را دوست دارم ولي از ائينه مي ترسم
سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترســــم
من میترسم پس هستم...اینچنین میگذرد روز و روزگار مــــن
من روز را دوست دارم ولي از روزگـــار مي ترسم!
آه دستانم یخ زده چقدر اینجا هوا سرد است.
ابر های تیره به آسمانم هجوم آوردند گویی که آسمانم هم امشب دلش گرفته
حس سرخوردگی توام با سرما بر تن بیمار من میکوبدو چشمانم دارند به خواب عمیق میروند،
صدای پارس سگ ها مرا به خود میاورد
ای صدای وحشت شبانه تو دیگر مرا از چی میترسانی من که با تو ملاقات کرده ام
آخرین سیگارم را به ضیافت آتش همراه کردم
ستاره ها دیگر سوی ندارند در این بهبوهه صدایی گوشم را نوازش می داد
دینگ _______________دینگ
دینگ_______________دینگ
صدای ناقوس کلیسا همراه با صدای رعد و برق به بی قراریی های کهنه ام آرامش را هدیه میدهد
چه بوی نمی میاید
گویی اسمان گرفته خالی شدو اما من خالی از بودن
چشمان کم سویم به خاکستر سیگارم افتاد و بی اختیار به آن خیره شدم
خاکستر سیگار به انهای سیگار نزدیک شد و من به انتهای بودن
چشمانم پر از نفرت... در دلم طوفانی از درد...
دارم میمیرم از حسرت ... ای عمره رفته باز گرد...

1389/208/4
حتی
ساده هم می شود به من خندید
ساده ام
اما
...ساده بودنم را هم
هرگز نمی شود ساده فهمید
احساساتم چه بي رحمانه قلم رو به زنجير کشيده،
قلم هم با زيرکي آنان رو به سخره ميگيرد، و کلمات مرا،
و در اين بحبوحه افکارم مرا محاکمه ميکنندچه تلخ است سکوت ناگفتني ها و تلخ تر از آن گفتن، ناگفتني ها
گويي امشب امشب کلمات هم به ضيافت تنهايي من نيامده اند
و باز من ماندم باکلي افکار مخدوش و....
سطر اول حرفم و آخرم يکي است !! .باز هم نقطه سر خط
حس رقت انگيز شهوت ، در من سرکوب خواهد شد براي عادت شبانه .
ميکوبد بر زخمهاي شب تنهايي ، اين حس نفرين شده شهوت .
مرگ در رگهاي دوست داشتن به جوش آمده است و اينجا شهوت ،
تجاوز ميکند بر تنهايي من
من در اينجا آلوده درد شده ام .
کسي مرا حتي در يک شب باراني صدا نميزند. کسي فانوس شب را برايم نوراني نميکند ..
کسي ديگر قلب شکسته مرا به ياد نمي آورد
و من تنها آمده ام، کوله بار خاطره هايم را بي صدا ببرم بي آنکه کسي اينجا منتظر باشد
در عطش يک سراب خاموش، چشم به راه خورشيد مانده ام .دل زده از بودن ها رسيده ام به بن بست تاريک
و به جاده اي پا خواهم نهاد که بغض حرف اول و دلتنگي و اشک به آخر ميرسد.
در سرنگوني من فرشته ها به جنون مي رسند.
آنوقت نه ديگر تو هستي و نه ميشود به انتظار نشست .
بگذار خواب به چشمهاي خسته من بيايد.
تو در ناقوس سکوت شب من ترانه مرگ را زمزمه کرده اي
و حالا اي جادوگر شبهاي بيقراري کمي بگذارآرام بخوابم .!!
قفس با تو همنفس شده است .
من نميخواهم پر بگيرم. دستان با شکوهت را باز کن ، ميخواهم بميرم . شعر من ديگر اينجا خواندني نيست ...
سرزمين من ، آسمان مرگ را در سايه هاي شوم غربت بلعيده هست .
يکي ستاره يکي رنگ ماتم و گاهي يکي عابر پياده ميشود
و تنهايي را به تن خسته من تحميل ميکند .
نميداني چقدر تلخ است شبهاي بي سرانجامي .
واژه شک و ترديد در لحظه هاي مايوس مرگ تنهايي،
تو از ترس ديگر، چگونه مرا ميشکني اي ياغي گر تنهايي هايي من .چوب حراج به سادگي هايم نزنيد.
بگذاريد آرام نفس بکشم . آسمان را هم ميشود خط خطي کرد ؟
براي خط خطي کردن دلتنگي هايم،
چشمهايم را نه ميتوانم ببيندم و نه ميتوانم به نظاره بشينم.
همه چيز گاهي به رنگ انزجار، قلب و چشمهايم را به بيرون هدايت ميکند .
حدقه شدن چشمهايم را بنگر و بگو براي وداع قلب خسته ام پاسخي جزء سايه شوم تنهايي را چه ميتوان داد.ميشود وازه شک را سوزاند و به يقين رسيد
سکوت مرده اشک مرده و من خواهم مرد در تنهايي که برايم رقم ميزنيد
موريانه ها مي تازند بر تن بيمار من ، اين آغاز زندگي با شکوه من است...
من ميدانم روزي آرامش را به من هديه خواهي کرد که ديگر تابوت مرگم ، خبر از بي گناهي من ميدهد .
با چشمهای گریان خود آرام میگویم خدانگهدار!!! خط آخر به اول رسید.
من شدم
حرف آخر ،،، آغوش دیگری شد حرف اول .
چقدر اینجا الفبای غمگین به چشم
میخورد . شاید خدانگهدار ؟؟
خاطره ها در کوچه های بی کسی قدم میزنند .
وقتی خداحافظی شاهرگ تنهایی را به
تیغ میکشد . من در خون خود آرام میغلتم .
رودی در من جاری خواهد شد
.آنگاه چشمهایم خاموش خواهند شد . شاید خدانگهدار؟؟
نگاه کن و بنگر،، چشمهای خاموش من دیگر الفبایی را در خود احساس نمیکنند .
آرامش را برایت به جا گذاشته است. اما قدمی در خون به گل نشسته من بگذار
قبل از بیداری چشمهایم . شاید خدانگهدار؟؟
قدم هایم در خون به جای مانده است . چشمهایم در خاموشی به خواب فردا رفته است اما قلبم را بنگر که آرام میگوید خدانگهدار هرگز !!! کسی دیگر نمیشنود . شاید خدانگهدار ؟؟
عابری گدا قلبم را در دستان چرک آلود خود گرفت وخیره شد .
هنگام بردن صدا زدم
، بگذار بگویم خدا نگهدار هرگز !!! آ
نگاه چه ساده مرا در خون خویش رها کرد و
من شدم خدانگهدار هرگز .
خدانگهدار،، شد الفبای سکوت شب من..............................
اینجا ستاره ای به خواب نمی رود . چشمها را نگاهی تازه خیس کرده است
و کسی به خواب ستاره هم نمی آید . چه کسی سلام ستاره ها را امشب پاسخ خواهد داد ؟؟
امشب چرا ستاره ها بار دیگر به هم حس غریبگی دارند .
من از چشمان گریان شب دلشکسته میشوم و در اغوش پنهان شب خواب از سرم بیرون می اید . حس غریبی است !!!!!!
من هم کمی اینطرفتر در تنهایی خود به ستاره ها می نگریستم مبادا ستاره ای خاموش شود
....امشب چه کسی به خواب رفته است ؟؟
ماه کمی انطرفتر منتظر رقص ستاره ها بودامشب .
بگذارید ماه کمی نزدیکتر بیاید ستاره ها در خاموشی خود گریانند و من هم در سوسوی انتظار چشمهایم سنگین میشوند .
تا ماه چند قدم بیشتر نمانده است !!!!........
کسی دیگر برای چشمهای من ترانه ای نخوانده است و قصه تلخ نبودن را باید در تولد یک پروانه به جستجو نشست
و خاموش کرد شمعهای کاغذی احساس را .
ستاره در ماه نظاره گر تولد پروانه شد و من بودم که اسان طعم تلخ انتظار را به دوش کشیدم.
ﺗﻮ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺰﺍﺭﺷﮕﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﯽ
ﺷﻤﻊ ﺑﺎﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﻮﺭﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ
امروز دختر 10 ساله اي مادر شد
امروز دختري در ماشين شيشه دودي با پسري همخواب شد
امروز دختري در التماس چشمانش در چهار ديوارِي زن شد
امروز مادري در مقابل پسر سه ساله اش با مردي همخواب شد
امروز عشق دختر باكره را با اسكناس سبز سنجيدند
امروز دلم براي امروزم گرفت..
نميدانم دنياي شما كثيف است يا چشمان فاحشهء من؟
در کودکی به ما گفتند بخوانید:عمو زنجیر باف زنجیر منو بافتی،
اما اکنون به خودم میگویم مگر انکه زنجیر اسارت منو میبافت از نزدیکان من بود؟
لعنت به انکه به من یاد داد زندانبانم را از خویش بدانم...
امروز صدای زوزه باد بر پشت پنجره ام فریاد بر می اورد
که هی فلانی؟جهانت انقدر خالی هست که صدای مرا به وضوح بشنوی....
چه تلخ است دیدن نادیدها...و اکنون میخواهم بگویم عمو زنجیر باف زنجیرتو میبافم...شک نکن...
همین...
به دلایلی که اکثر میدونید نمیتونستم آپ کنم
قالبم هم که بهم ریخته بود دوباره برگشتم که آپ کنم
این قالب هم فعلا گذاشتم اما دارم یه قالب فلش طراحی میکنم
امیدوارم که لذت ببرید
از غم دوری نگو که غم نزدیکی، بدتر است
از امروز نگو که فردا تاریک تر است
از احساسم نگو که شب بی احساس تر است
از لبخند مصنوعیم نگو که دلم طوفانی تر است
از تلخی زبانم نگو که روزگار بی رحم تر است
از سکوتم نگو که از فریادم بلند تر است
از حالم نپرس که درونم اشفته تر است
از جهانم نگو که سنگ قبر بهتر است
از قیامت نگو که از دنیا بد تر است
از روشنای حرفی نزن که هر روزم تاریک تر است
از سختی ها نگو که فر دا سخت تر است
پس همچو دیوانگان گوی
دو روز دنیا بهتر است
بابت قالب وبلاگ هم متاسفم مثل اینکه بازم این بلگفا خراب کاری کرده خلاصه این قالب که درست کرده بودمو به باد داده.
حالا فعلا این قالب باشه تا فرصت کنم یکی دیگه طراحی کنم ممنونم از همه![]()
قدم هایم را اینک استوار تر خواهم نهاد!
قدم های رو که وقتی استوارتر در لجن زار میکوبم بیشتر فرو میروم!
احساس غریبی دارم حال خود را نمیدانم
دور افتاده ای از نسلی وحشی اما اینجا بی آزار ....
سرم را بر روی پیراهن خونین برادرم فرو میکنم چیزی جز یک نفرت نصیبم نمیشود احساس عطش دارم، اشک های رو گونه هام رو با پشت دست پس میزنم
نمیدانستم این ها از قبیله من هم وحشی ترن. امشب اختیارم دست خودم نیست قلم صاحب اختیار من شده
هه، حرفی زده میشه حرف قلم است پس او را سرزنش کنید،قلمم اجازه خواب نمیدهد خب یه عمری خواب بودی یه امشب رو بیدار باش و هوشیار..
دوست داشتم میتوانستم تنپوش کهنه آرزو هایم رو عوض کنم یا رسالتم رو به پایان میرساندم.
باز هم چیزی درونم در حال نعره کشیدن است باز هم لبان دوخته ام در حال تکان خوردن است میخواهم زمزمه کنم اما از درد این لبان دوخته بیزارم.
خودم رو در پس روز های تارم زندانی کرده ام.
آری من جوان امروز ، دیده مرگ امروز، تشنه خون فردام ..
چشمان کثیف و گوش هایم کثیف تر است ، از وقتی چشمان کثیفم رو باز کرده ام دیده ام:
من خود با چشمان خود دیده ام دختر باکره ای که تن خود را به هراج گذاشت به زور پدر معتادش
من خود دیده ام خون سهراب را خون ترانه فرزند مهتاب را
دیده ام نامه پنهانی فرهاد را شکنجه های پنهانی منوچهر فرزند مهراب را
دیده ام دانشجویان که توی آسمان ستاره ندارند اما مهر ستار دار شدن رو خورده اند!
آسمان و زمین رو دیده ام گرگ های در حال کیمن را دیده ام
دیده ام تازیانه تهمت را برا اندام جوانان دیده ام
من دیده ام کوکان کار را جوانان پریشان افکار را
دیده ام فقر را تضاد را تناقض را خداییاااااااااااا
شنیده ام بانگ الله اکبر را، شنیده ام زجه های کودک بی پدر بی مادر را
من دیده ام مست و خراب را دیوانه بی بند و بار را
خوشا به حال مست که عقل خود را مختل میکند خوشا به حال دیوانه
خوشا به حال کر که تهمت نشنید، خوشا به حال لال که حرفی نزد
خوشا به حال کور که دنیای کثیف رو ندید
لبخند پژمرده روی لبانم
چه حال خراب دارم خود نمیدانم!
و اما سکوتی از درون سر میدهم سنگین تر از هزاران فریاد....
سلام به همه دو ستان خوبم امروزم مثله روزای دیگه داشتم به این زندگی مزخرف به آدماش به .. فکر میکردم سر کلاس بودم بیخیال استادو تو فکر لعنتی خودم یهو یه سری چیز به ذهنم رسید که به صورت شعر نوشتمش هنوز هم ویرایشش نکردم خواستم اول بزارمش اینجا!!
ممکنه یجاهایش ایراد داشته باشه که دوستان ببخشن دیگه آخه من آلان رسیدم خونه اولین کاریم که کردم این بود شعرش در وصف نوزادی که تازه پا تو این کثافتخونه گذاشته ببخشید واژه بهتر پیدا نمیکنم
افسوس اینجا جای تو نیست برگرد
تو نمیتونی اینجا بمونی کم میاری برگرد
افسوس ای نوزاد اینجا جهنمه
چه دنیایی! پر ماتمه
نمیتونی بفهمی دلم پره از همه
دنیا واسه من یه زندونی پر از غمه
افسوس دلی دارم پر ز غصه
غصه از این مردم بی عرضه
باز هم شروع شد!!
شروع بدبختی یه انسان !!
همه خوشحال و شاد اما او پریشان
همه خوشحال و سر مست از آمدن نوزاد
اما او همچنان گریان و پریشان که آیا شده آزاد؟
مادری که 9 ماه صبر بکرد از برای نوزاد
امروز خبر ندارد از حال، بیچاره نوزاد....
همه گویند تو پاک و معصوم و بی گناهی
بیگناه و معصوم بمونی الهی
افسوس!!
یکی دیگر بگفت سپید بخت شوی روزی
اما خبر نداشت
چه سپید روزی چه سیه روزی
باید بشوی سیه روزی
باید دل ببندی به کینه دوزی
باید تو این دنیا عذاب بکشی
عذاب جانسوزی
اینجا باید بزنی قید خوشی و آزادی رو
باید بالا ببری پرچم سیاهی رو
افسوس عزیزم اشتباه اومدی
افسوس اینجا جای تو نیست اخوی
افسوس افسوس
میخواهی بازم بدونی از زندگی
باشه پس گوش کن !
اینجا کسی فریادتو نمیشنوه
بغضت تبدیل میشه به یک قفس توی هنجره
اینجا برادر کشی میبینی و تهمت و اجبار
که باعث میشه بهم بریزه افکاراینجا توهمت میزنن بهت از روی هوس
تا اینکه تو هم بشی مثل خودشون آشغال پرست
اینجا از اول تا آخر یا بهت میگن عقب افتادهیا اینکه صهیونیست بیچاره
ههه!
اینجا خودش زندونه محضه
تو هم محکومی به زندان زندگی پس این حرفا بسه
دلم گرفته بغضی تو گلومه میدونم نمیشکنه خستم خیلی خستم اما کم نمیارم
آزاد زاده شدم
پاک همچو قطره باران
سیاهی در دلم نبود!
عریان همچو خزان پاییز
چشم هایم بارانی
می گریستم شاکی بودمم از همه
کاش به دنیا نمی آمدم!!!
در زندان دنیات اسیرم
اما عادت کردم
شکفتم ، رشد کردم بال و پر گرفتم
دیدم، شنیدم، خندیدم،
ولی باز هم گریستم
لذت گریه های کودکانه بی بهانه
شادی و لذت بعد از نوازش مادر
کاش کودک میماندم!!!
کاش هیچگاه دور و برم رو نمیشناختم!!!
کاش چشمم همون جهان کودکی را میدید
دلم دیگه آروم نمیشه تو رو حس میکنم کنارم
خدایا دلم هوای گریه داره دلم نوازش میخواهد
تو مرا نوازش میکنی؟نوازش تو مرا یاد می آورد که دل تو هم پر از درد است
تو هم تنهایی آخه!!
راستی کی تو رو نوازش میکنه؟
دوست دارم من تو را نوازش کنم بگم نگران چیزی نباش درست میشه
اما تو خود بزرگی تو خودت نیز خسته شده ای از آدمات از این دنیات از انسان های نمک نشناست
راستی چرا همچین مخلوقاتی افریدی؟؟؟
کاش این دنیا رو با ادم های خوب و بدش به یک آن تبدیل میکردی به بهشت
دیگه این بغضی که تو گلومه امان نمیدهد نای برای فریاد ندارم
میترسم
میترسم از لحظه شیرین مرگم
ترسم از این است
میدانم که عریان به دل خاک میروم
اما دیگه پاک نیستم
دیگه آزاد نیستم
گناهکار و پای در قفل و زنجیر
میدانم خدای عزیزم تو مرا میفهمی و درکم میکنی حرف دلم رو نگفته میدانی خالصانه دوستت دارم و همیشه تو کنارم بودی و تنهام نزاشتی بدون اینکه چیزی از من بخواهی وقید و شرطی داشته باشی
دلم گرفته
هوای شهرم بارانیست
هه!
تو خونه های فقیرانت، دیگه فراوانیست
ابر تیره داره کم کم بغضشو میشکنه
اما بغضی که تو گلوم خونه کرده نمیشکنه
همه شاد از گرسیتن ابر همه خوشحال و سر مست
ببین ابر تیره هم از بیشرمی مردمت آواز هق هق سر میده و وحشونه میباره
همه دیدن
اما کسی ندید هوای دلم طوفانیست

(مسیح)
کیستم؟ نمی دانم!
چیستم؟نمی دانم!
آدمم؟نمی دانم!
حیوان هستم؟ نمی دانم!
نمی دانم، نمی دانم،نمی دانم،
احساس میکنم گم شده ام احساس میکنم یه ناشناسم که اینجا غریبم نا آشنا هستم
شاید هم گمشده ام
آری هویت خود را گم کرده ام
وقعا کیستم؟
اهل زمینم؟ نه نیستم!
اهل آسمونم ؟ نه نیستم
مرده ام؟ نمیدانم
زنده ام ؟ نمیدانم
پر از سوال بیجوابم
احساس میکنم اهل این حوالی نیستم واسه این دنیا اضافی هستم در خودم گم شده ام
اما یه حسی غریب منو یاری میکنه میگه باید خودت رو پیدا کنی باید بدونی کی هستی
اما در میان این همه تاریکی و ظلمات شب چگونه؟
حیرون و سرگردان به کجا میروم؟
قدم های پنهانی صدا های هولناک
و باز هم وحشت، وحشت، وحشت
ترس از چی از کی!
کی خواسته ما بترسیم ؟!
انگاری فقط تو مخم کردن باید بترسم اما از چی؟
میگن از خدا بترس!
مگه معبودم ترس داره!
میگن خودش گفته!
هه
اما من از این حس وحشت بیزارم از این ترس بیخودی از عقاید کهنه ای که بوی تعفن میده
بــیـزارم آخه منم واسه خدم خدای دارم!
کم کم خود را دارم پیدا میکنم
شاید حیوان باشم حیوانی با خوی وحشی با عقاید وحشی همانند گرگ ،گرگی با چنگال ها و دندان های تیز و درنده با زوزه های پنهانی
آری درسته خودمم
همینم
مرا شناختی حیوانی با عقاید وحشی و درونی آشفته از این عقاید....
چرا که نمیتوانم دلیلی بر این زوزه های پنهانیم پیدا کنم!
از درون مثل آتشفشانم که آتشم در سینه حبس شده فقط و در خود میسوزم اما نمیتوانم دم بزنم
دور و اطراف پر از گرگ ولی چقدر سخته میون این همه گرگ تو به خواهی گرگی متفاوت باشی
همه حرفم این است
من گرگم نه مثل گرگ های دیگه میخواهم خودم رو با عقایدم با زوزه هام سیر کنم نه با دریرن نه با خورد کردن
اما خیلی سخته بخواهی میون این همه گرگ بی خطر باشی و پاک بمونی
چون هرچه باشد همه گرگ را نماد خباثت و بیرحم و حیوان درنده میدانند و در ذاتشان جای گرفته و تغیر ان هم سخته و تغریبا غیر ممکن
به قولی اسم این حیوان را ، گرگ های گذشته خراب کردن با اعمال گذشته شان
حال گناه منو افراد مثل من چیست؟
که میخواهن از این صفت کنار گیری کنند و نمیخواهند مهر خباثت بدجنسی دو روی بر پیشانیشان زده بشه؟
تو این جماعت گرگ ، گرگ بی خطر و پاک که میخواهد پاک بمونه خیلی سخته !
کاش مرزی واسه بیان همه حرفام میدیدم!

سلام به همگی قبل از هر چیز عیدو بهتون پیشاپیش تبریک میگم من واسه یه مدتی باید برم یه جای خیلی دور
همتون رو دوست دارم مواظب خودتون باشید
دیگه
دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم دستامه
که دستاتو نمی گیرم
تو این بارون
تنهایی دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم
چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره واسه
موندن دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم دستامه
که دستاتو نمی گیرم
دیگه دیره دارم
میرم چقد این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه
شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل چشمات
دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا
نیست تو اوج قصه گم میشم


![]()
همیشه یک نفر باید می رفت..
همیشه یک نفر باید بغض میکرد..
همیشه یک نفر باید به اوج گرفتن پرنده ای خیره میشد
همیشه یک نفر باید در دریای آرااام غرق میشد
همیشه در بهترین لحظه ها یکنفر باید سقوط می کرد
همیشه یک نفر باید از خواسته هایش رد میشد..
همیشه یک نفر باید با زندگی کنار می آمد..
همیشه یک نفر باید می لرزید
همیشه یک نفر باید می رفت..
تا...!
تا کسی بماند
تا کسی بخندد
آن یک نفر ! ......
که رفت
به زودی بازم برمیگردم زود زود منتظرم باشید
اين شعرم رو در وبلاگ قبليم هم گذاشتم اما اونجا فقط 3 بيتشو گذاشتم که در سايت ها و لاتگ هاي ديگه copy شد
حالا ميخواهم کاملشو واستون بزارم
توجه کنيد
رفتي دل به غريبه بستي
ديدي مثل يه اشک چکيدي
آخر حرف دل رو نشنيدي
ديدي تو از من دل بريدي
بگو ببينم به يارت رسيدي؟
ديدي همه زندگيمو به تو باختم
بعد اين همه مدت من تو رو نشناختم
ديدي دل سپردي به ديگرون
آخرش تو هم شدي نامهربون
ديدي گفتم تو منو دوستم نداري
میدونستم ميريو تنهام ميزاري!
ديدي گفتم تو منو دوستم نداري
تو هم مثل همه پا رو دلم ميزاري
ديدي به يادت هر شب تب ميکردم
من عشقمو از تو طلب ميکردم1
تو گفتي تو قلبت اسيرم
حالا که نيستي من از زندگي سيرم
ببین حالا که نیستی چشمام میباره
ببین چقدر دوست داره این دل بیچاره!
برگرد بی تو دلم آروم نداره
واسه دیدن تو یه بی قراره
برگرد که یارت در انتظاره
میخواهد دست شو تو دست تو بزاره
امشب دلم هواتو کرده
میخواهم بگم حرفم رو بدون پرده
اگر باشی کنارم دنیا واسم بهاره
چون هر نسیمی عطر تو رو میاره
بدون عشق تو رفته تو خونم
بدون تو نه، دیگه نمیتونم
زندگی بی تو یعنی مرگ عشق
برگردو نشون به رنگ عشق
رنگ عشق بی تو میشه سیاه و تاریک
بی تو زندگی یه راه پر پیچ و خم و باریک

گریه نکن عزیزم طاقت گریه ات و ندارم منم مثل خود تو خسته از انتظارم
گریه نکن عزیزم اشکای تو حروم میشه یک کم تحمل بکن فاصله هم تموم میشه
توی شهر بیقراری نرسیده به چشم انتظاری کوچه بیکسی پلاک دلواپسی
یک عزیز دل شکسته پشت پنجره نشسته گریه میکنه با حسرت حسرت فاصله ها
گریه نکن عزیزم اینطوری من میمیرم منم مثل خود تو تو تنهایی اسیرم
با گریه های نازت فاصله جون میگیره گریه نکن عزیزم تا فاصله بمیره

از آدما فراری از عاشقا گريزون
بذار كسی نبينه
غرور گريه هامو
بذار كسی نفهمه غم تو خنده هامو

زندگی فلسفه ای بیش نبود
که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود
و محبت، افسوس.
من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود
و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم
و تو آن عصیانگر،
که نماد همه خوبان شده بود!!
و سخن از غم یاران می گفت
واپسین لحظه دیدار عجیب
خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی
و سخن از رفتن،
سخن از بی مهری!!
تو که خود می گفتی
خسته از هرچه نصیحت شده ای.
***
حیف از بازی ایام،
دریغ از تکرار...


دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

خاطرات یه عاشق مرده
دوستش داشتم اما اون دنباله نشونه بود نشونه ای که ثابت کنم دوستش دارم همه کاری براش کردم اما اون باز میگفت دوستم داری؟
با نگاهی همراه با عشق می گفتم بشتر از همیشه عاشقتم
تو این مدت من دنباله نشونه نبود ( به نظر من عشق نشونه نمی خواهد خودش میاد طرف هم اگر عاشق باشد میفهمه)
یه شب بارونی بیشتر از قبل این سوال رو تکرار کرد
دوستم داری؟؟؟؟؟؟
دستم رو حلقه کردم دور گردنش بوسه ای بر پیشانیش زدم گفتم معلومه که دوست دارم
گفتم مگه شک داری سرش را پایین گرفت متوجه شدم همه چیز و
با صدای آهسته ای گفت نه
گفتم پس چی؟ گفت بهم ثابت کن یه نشونه میخواهم
گفتم هر کاری بتونم واست انجام میدم تا یقین پیدا کنی دوستت دارم
به کنار پنجره قدم برداشتم باران وحشی تر از همیشه خودش رو به زمین و شیشه ها میکوبید
کنارم آمد دستش روی شونه هام گذشت
گفت هر کاری انجام میدی تا بهبم ثابت کنی
بر گشتم به چهره اش که با نگرانی همراه بود نگریستم
اهی کشیدم گفتم هر کاری که بتونم انجام میدم
همون کنار پنجره نشستیم بهبم گفت پس الان ثابت کن یه تیغ بهبم داد نا خودآگاه گرفتم
به چهره اش نگاه کردم سرم رو زیر گرفتم اون گفت زود باش ثابت کن
من به اخر خط رسیده بودم...باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم...خیلی عصبانی بودم...
گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن...گفتم مرگ و زندگی دست خداست...
گفت:دیدی دوستم نداری...
خیلی بهم برخورد تیغ و برداشتم رگمو زدم...
وقتی تو اغوش گرمش جون میدادم
اروم زیر لب گفت:اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی

| Design By : Masih Designer |

